#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_108
ـ خانوم چی شده به خدامن امروزکاربدی نکردم .
قدماشوتند برداشت خودشوبه من رسوند.
ـ بسه دیگه کم دروغ بگو وقتی به خانوادت خبر دادم میفهمی
باترس وصدای ملتمس گفتم
ـ به خداکاری نکردم اصلا نمی دونم دربارهی چی حرف می زنید .
زدم زیر گریه هرچقدربه مغز خنگم فشار آوردم چیزی پیدانکردم .خانوم مدیر رفت شماره خونه ی عموگرفت ...چند بارشماره گرفت.باعصبانیت گوشی زمین گذاشت .انگشتشوبه علامت تحدیدتکان داد
ـ این باراخراجت می کنم .
بااین حرفش بدنم به لرزش افتاد باالتماس گفتم
ـ به خدا من کاری نکردم خواهش می کنم اخراجم نکنید .
قدمهاشو تند به طرفم برداشت سیلی محکمی به صورتم زد که برق از سرم پرید .دستمو گذاشتم روی صورتم .داشت می سوخت.گریه هام شدت گرفت .دوست داشتم بزنم لهش کنم هق هقم شدید شد کاش می دونستم برای چی سیلی خوردم.بلاخره به حرف آمد
ـ بگو ببینم اون پسره که صبح باهاش دل وقلوه می دادی کی بود؟نمی تونی انکارکنی چون خانوم ناظم تورودیده .
وای اینا منوباآیدین دیدن حالا چی بگم .به ناچارسکوت کرد. خانوم ناظم که تاحالا ساکت بود جلوآمد بازو به چنگ گرفت که که جیغم بلند شد
romangram.com | @romangram_com