#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_109
ـ آی خانوم دردم میاد ولم کنید .
صورتشو بهم نزدیک کرد
ـ خودم دیدم یه جره پول بهت دادتوام بانازوخنده ازش گرفتی .از کی تا حالا داری خودفروشی می کنی ها ؟بابچه پولدارا می چرخی ؟
درد بازو صورتم فراموش کردم این به من می گه ....وای خدایا نه ....
ـ به خدا اشتباه می کنید من اینجوردختری نیستم .
خانوم مدیر دادزد
ـ خفه شو یه بلای سرت میارم که بشی عبرت بچه ها ..
دراین بین صدای در بلند شد .خانوم مدیر گفت:
ـ بفرمایید
دربازشدوقامت بلند آیدین توی چارچوب درنمایان شد.این اولین باری بود که ازدیدنش اینقدر خوشحال می شدم .هنوز بازوم تودست نظام اسیر بود با ناله گفتم :
ـ آی....آیدین....
ابروهاش درهم گره خوردبه طرفم آمد بازومو از دست ناظم درآورد .با خشم گفت :
romangram.com | @romangram_com