#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_105
بانگرانی خداحافظی کردم.ازماشین پیاده شدم.هنوزچندقدمی دورنشده بودم که باصدای بوق ماشینش برگشتم عقب .بادست بهم فهموندبرم پیشش...راه رفتروبرگشتم.وکنار شیشه ی طرفش ایستادم شیشه روپایین کشید...لبخند محوی زد.
ـ ببخشیدیادم رفت بهت پول بدم
باتعجب گفتم:
ـ پول ....برای چی ؟
خوب معلومه بایدپول توجیبی داشته باشی ...
ازحرفش چشمام گشادشد.
ـ نه ممنون لازم ندارم.
لباشوجمع کردوبااخم گفت:
لازم ندارم یعنی چی مگه پول داری؟
سرموبه طرفین تکان دادم
ـ نه ...راستش به پول توجیبی عادت ندارم
ـ زن عمو می گفت وضعمون خوب نیست.
romangram.com | @romangram_com