#آغوش_سرد_پارت_98
صدای گریه ام مادر را از آشپزخانه به اتاق خواب کشاند بعد هم به اصرار من را بلند کرد و از آنجا بیرون آمدیم. روزی که جهیزیه من به منزل پدر برگشت روز غریبی بود گوشه ای ایستاده بودم و نگاه می کردم چشمانم شروع به سوزش کرد. نیما غافل از بدبختی من با موهایم بازی می کرد. تمام وسایلم در طبقه بالا جای گرفت و اتاق ها برای همیشه قفل شد. خاطرات من و رضا هم آنجا اسیر شد. دیگر نتوانستم تحمل کنم و با صورتی خیس اشک به اتاقم برگشتم.
__________________
مرگ رضا ضربه سنگینی بود به طوری که همه را به هم ریخته بود حتی میترا، مهران و علی. پنج ماه از مرگ رضا می گذشت و من هنوز حال مناسبی نداشتم هر از گاهی به هم می ریختم و چند روزی خسته و بیمار خلوت را برمی گزیدم.چشمانم بشاشیت خود را از دست داده بود و به جای آن غم با تمام وسعتش لانه کرده بود تنها چیزی که امید بودنم بود نیما بود.
یک روز میترا و مهران به دیدنم آمده بودند. مهران که اوضاع به هم ریخته ام را دید گفت: «می دانم که حوصله هیچ چیزی را ندارید ولی اگر این طوری پیش بروید به زودی دوباره حالتان بد می شود. پیشنهاد می کنم درس بخوانید و ادامه تحصیل بدهید من و میترا هم کمک تان می کنیم.»
میترا لبخند غمگینی زد و گفت: «آره شیدا جان فکر خوبی است این طوری هم از این حال و هوا در می آیی و هم برای خودت هدفی پیدا می کنی.»
قبول کردم نه به خاطر خودم که به خاطر نیما. دوست نداشتم برای بزرگ کردن او از دیگران کمک بگیرم. می خواستم نیما را طوری بزرگ کنم که رضا می خواست.
میترا برایم برنامه دقیقی تنظیم کرد. درس های خواندنی را به عهده خودم گذاشتند. میترا تدریس درس شیمی را به عهده گرفت. مهران هم فیزیک و درس های طبیعی را قبول کرد. میترا با نگاهی به مهران گفت: «ریاضیات علی فوق العاده است.»
- «نه ممنونم مزاحم ایشان نمی شوم.»
- «تعارف نکن شیدا جان، علی بیشتر از این که به نظر بیاید برایت ارزش قایل است.»
romangram.com | @romangram_com