#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_176
واقعنم اینجوری بود نصف ناراحتیم بخاطر رفتن ترانه بود
دستشو انداحت دور گردنمو گفت:اصلا نگرانش نباش تو بیس چاری،پیش خودمی به امینم گفتم که تو سرجهازی منی هرجاکه برم باهامی،
از شنیدن کلمه ی سرجهازی خندیدمو دستشو گرفتمو گفتم:پاشو بریم یه دور برقصیم پاشو
با اومدن دوباره ی ترانه به پیست رقص صدای کل کشیدن فامیلا رفت بالا و منم تا اومدن امین کنارش کلی رقصیدم
مامانم بشقاب میوه رو از جلوم برداشتوگفت:بسته دیگه انقدر خوردی داری میترکی
_عههه مامان
یه چشم غره بهم رفت و گفت پاشو برو مانتوروسریتو بپوش کم کم راهیشون کنیم
سرمو تکون دادم وبعد،از،اینکه با حسرت به اون پرتقال تو بشقاب نگاه کردم رفت سمت اتاقک تعویض لباس،بدون اینکه لباسمو در بیارم مانتومو روش پوشیدمو روسریمو سرم کردم داشتم میرفتم پیش ترانه که یه دختربچه گوشه ی مانتومو گرفت و صدام کرد،فکر کنمم از فامیلای امین بود چون نمیشناختمش
_جونم خاله
همونجوری که با آب نبات تو دستش ور میرفت گفت:یه اقایی گفت به شما بگم بیاید اونور باغ ،پشت ابشارا
باشک بش نگاه کردمو گفتم:اقا؟کدوم اقا؟
با دستش در خروجی و نشون داد و گفت پشت در وایساده بود
لپشو کشیدمو با گفتن باشه راهمو به سمت در کج کردم،خیلیم رفتم تو فکر،اخه این اقا کیه که بامن کار داره یعنی چی گفته بیام پشت ابشارا
romangram.com | @romangram_com