#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_177


بعد،ازاینکه پشت درخروجی نگاه کردمو کسیو ندیدم با یه تصمیم آنی رفتم سمت ابشارا و هرچی به اونجا نزدیک میشدم لرز میگرفتم،اخه دختره ی بیفکر بدون اینکه به کسی بگی برا چی پاشدی اومدی اینجا نکنه یکی خفتم کنه یه بلایی سرم بیاره،اخ که امان از فضولی

رسیدم پشت ابشارا وبا چیزی که دیدم فکم افتاد زمین،همه ی دختا به شکل ماهرانه و زیبایی چراغونی شده بودندو روی زمین پربود از گلای رز قرمز ،واقعا فضای قوق العاده رمانیکی درست شده بود،همینجوری که با بهت و ناباوری به اونجا نگاه میکردم صدای خش چیزی رو از پشت سرم شنیدم و برگشتم و سازننده ی این محیط عاشقانه رو دیدم

خودش بود با همون لبخند نابشو چشمای رنگ دریاش به من زل زده بودو دستشو کشید رو تارهای گیتاری،که رو پاش گذاشته بود





عشق مثل دیدن راه درست تو دو راهی

عشق مثل تو که تو تارکیا مثل ماهی

عشق مثل شوری اشک رو لب که قشنگه هر از گاهی..

عشق مثل زهر با طعم عسل مثل جونه

عشق مثل رویای نیمه شبه نمیمونه

عشق مثل عشقه فقط که فقط توی قلبای مهربونه

عشق مثل درد دل منه با غم

مثل چشمای خیسه یه آدم

دلیل سر به راه شدنه

romangram.com | @romangram_com