#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_175


"بااااشه،بااااشه،میام،فقط فکر اینکه گیتار بزنمواز اون مخت بیرون کن"

سریع تو جوابش تایپ کردم

"باشه نزن،منم نمیخوام گیتار بزنی ،باید پیانو بزنی اقا دانیال رو حرف منم حرف نزن وگرنه انقدر رو مخت میرم تا مثله اومدن به جشن راضی شه"

به دیقه نکشید،که جواب داد

"خدایی من چرا الان دارم به حرف تو گوش میدم؟"

لبخند زدمو دیگه جوابشو ندادم و حواسمو جمع ترانه کردم که تازه از اتاق مخصوص عروس اومد بیرون و دوییدم سمتش

_وای،خدا،ترانه خیلی ناز شدی

خندیدو دستاشو باز کرد،و گفت بیا اینجا ببینم





گوشیمو برداشتمو دوباره بهش زنگ نزدم ولی بازم جواب نداد دیگه داشتم از نگرانی سکته میکردم نکنه بلایی سرش اومده،

گوشه ی دامنو گرفتم بالا و تقریبا دوییدم به سمت قسمت مردونه و به بدبختی،یه سرکی کشیدم به اون قسمت ولی خبری از دلنیال نبود،هیچی از عروسی نفهمیده بودم ،شامم حتی سرو کرده بودند ولی دانیال هنوز نیومده بود،ناامید از اومدنش رفتم پیش ترانه و نشستم کنارش

چته چرا انقددمغی

به صورت سرخ شده از هیجانش نگاه کردمو دلم نیومد،اونم نگران کنم،لبخند ساختگی زدمو گفتم:وقتی به این فکر میکنم که دیگه قرار نیس پیشمون زندگی کنی کلی پشیمون میشم از اینکه چرا به امین کمک کردم

romangram.com | @romangram_com