#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_170
دلارا
اوه اوه چقدم عصبانی از،دستم خوشم میاد با اینکه میدونه این نگاه های،غضب الودش رو من تاثیری نداره بازم از رو نمیره و اونطوری نگام میکنه، سُمُمبُکَم نشسته هیچی نمیگه ،خدایی من عاشق چیه این لندهور شدم...
ترانه که هنوز تو شک بود برای فکر کردن بیشتر یه هفته وقت خواست ،امینم که کلی با چشماش ازم تشکر کرد ولی دانیال یه چند دیقه بعد،از رفتن خانواده ای امین رفت بماند،که چقدرنا محسوس واسم خط و نشون کشید
دستمو گذاشتم رو سرمو گفتم:بخدا یه بار دیگه بزنی تو سرم میرم پزشک قانونی ازت شکایت میکنم
دارا که داشت موز تو دستشو پوست میکند،بدون اینکه به ترانه نگاه کنه گفت:نکن ترانه میترسم همون یه نیمچه عقلیم که داره با ضربات تو بپره
اداشو دراوردم که ترانه دلخورگفت:ولی دلارا خیلی نامردی،چی میشد حداقل بم بگی
_اگه میگفتم،میذاشتی بیان
فوری گفت نه
_بیا،پس حرف اضافه نزنو مثله بچه ی آدم بشین فکر کن درموردش
بابام که تا اون موقع داشت به حرفای ما گوش میداد به حرف اومدو گفت:حق با دلاراست ،دخترم،درسته که بعد از اون ماجرا زیاد دل خوشی از این اقا پسر نداشتم ولی بعد،از اینکه دلارا قضیه رو واسم تعریف کرد رفتم تحقیق ،باورم نمیشد،همه ازش تعریف میکردند،به نظرمنم جدی راجع بهش فکر کن
همون موقع مامانم با یه سینی چایی اومد تو پذیرایی گفت:من اخرش نفهمیدم دانیال برای چی اومده بود اینجا
اومدم یچی بگم که دارا پرید تو حرفمو گفت:احتمالا فکر کرده برا دلارا خواستگار اومده،میخواسته مطمئن شه که از دستش راحت میشه که بدبخت تیرش به سنگ خورد و فهمید حالاحالا ها باید این دلی خانوم مارو تحمل کنه
romangram.com | @romangram_com