#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_171


یه سیب از تو بشقابم برداشتم و پرت کردم سمتش که رو هوا گرفتشو یه گاز بش زدو همونجوری که از رو مبل پامیشد گفت:ولی مامان خدایی حق الناسه با شوهر دادن دلارا خودمونو راحت کنیمو اون شوهر فلک زدشو بدبخت

تا اومدم یه عکس العملی نشون بدم دویید و رفت تو اتاق

_پسره ی خُنک انگار نه انگار بیستو شیش،سالشه،

مامان بابا خندیدنو من هزار باره خداروشکر،کردم برای پیچیدن صدای این خنده ها توی خونمون

موهامو یه طرف شونم با فتمو گوشیو برداشتم و دراز کشیدم رو تخت و۱۶تا پیام دانیالو باز کردم

"که حالا سر منو شیره میمالی،اره؟"

"وایسا میدونم بات چیکار کنم"

"اصلا فردا دیگه نیاکارخونه ،اخراجی"

"میدونی چیه؟چرا اخراجت کنم،فردا کلی ازت کار میکشم تا حالیت شه "

"دیگه ام از مرخصی خبرت نیس"

...

بقیشم خطو نشون و تهدید بود،با صدا خندیدم و بدون اینکه جواب پیاماشو بدم اهنگو پلی کردمو گوشیو گذاشتم رو سینم و مثله دیوونه ها رابه را به سقف لبخند،ژکوند،تحویل دادم



دلواپسم جز تو به چشمم نمیاد اصن

romangram.com | @romangram_com