#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_169


خاک تو گورت دلارا اخه کی به عشقش میگه غولتشن

اخمای دانیال با دیدن گل وشیرینی رو میز ذف تو هم

ببخشید مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم

بابام دستشو گذاشت پشت و کمرشو همونجوری که هدایتش میکردم به سمت مبل کناری خودش گفت: این چه حرفیه پسرم اتفاقا توام الان شریک یه امر خیر میشی

یه نگاه به من انداخت وگفت: بله در جریان هستم

بابام که منظور دانیالو نفهمیده بود با گیجی اشاره ای به خونواده ی امین کرد وگفت : معرفی میکنم ایشون عموی دخترم ترانس که امشب برای اقاپسرشون اومدند اینجا تا دختر مارو خواستگاری کنند

فکر کنم با این حرف بابام کاملا دیگه مطمئن شد چون از تک وتا افتاد

از این کار لذت نمیبردم ولی میخواستم ببینم چقدر برای دانیال مهمم

بابام دوباره دستشو گذاشت رو کمر دانیالو گفت: ایشونم دانیال خان پسر یکی از دوستان نزدیکم

اقا پرویز و زنش وارزو خیلی مهربون ابراز خوشبختی کردند ولی دانیال مثل برج زهرمار جوابشونو داد

دانیال

هر لحظه منتظر بودم اون امین و ببینم تا خرخرشو بجوام مرتیکه غلط کرده اومده خواستگاری دلارا عه عه عه این مگه نگفته بود عاشق ترانس و فلان،دلارا رو بگو که یه کلمه ام به من نگفته بود خدای من باورم نمیشه

یکم که نشستم دیدم،ترانه و امین اومدند تو سالن اونم کنارهم،همون موقع خبردارشدم که بعله اقا دانیال سرتون شیره مالیده شده،یه نگاه کفری انداختم به دلارا که دیدم داره با لبخند،شیطونی منو نگاه میکنه،خدایی من عاشق چیه این دختر بچه شدم...



romangram.com | @romangram_com