#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_168
خندیدمو گفتم:خب حالا کی داره ذوق مرگ میشه
بدبخت هنوزم تو بهت بود
یعنی...یعنی این...اینا اومدند خواستگاری من؟
_نه عزیزم
با چشمای گردشده نگام کرد که غریدم:اومدن خواستگاری دارا
نفسشو فوت کردو زیرلب نالید:دلارا
خوبه اولش کلی ترانه خانم ناز کردو الان نزدیک یه ساعتونیمه تو اتاق معلوم نیست با امین چیکار میکنه
همونجوری که داشتم خیارو توبشقابم حلقه حلقه میکردم به حرفای ارزو که درمورد شوهرش بود،گوش میدادم البته متین شوهر ارزو نظامی بودوالان ماموریت بود برای همین نتونسته بود بیاد
انقدر میوه و شیرینی خورده بودم که داشتم میترکیدم مامانمم که بشقاب پر از پوست میوه مو جلوم میدید هی بهم چشم غره میرفت منم بش لبخند ملیح میزدم،اخه الان که دیگه تو خونه خودمونیم نمیدونم چراهی به من گیر میده
صدای ایفون که اومد دارا رفت درو باز کنه من تازه به عمق فاجعه پی بردم
دانیال...
دانیال که اومد داخل همه به احترامش پا شدند بغیر ازمن ،والا اخه این غولتشن از خودمونه دیگه
romangram.com | @romangram_com