#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_167
بعدشم صدای بوق ممتد
گوشیو گرفتم جلومو گفتم:این دیگه کیه...
ماشالا اون نیمچه عقلیم که داشتی از ذوق شوور از بین رفت
به ترانه که دست به کمر وایساده بود بالاسرم نگاه کردمو گفتم:چی میگی؟
اشاره ای به گوشی کردو گفت:با اجسامم دیگه داری حرف میزنی،باور کن این شوهر چیز خاصی نداره که تو انقدر داری ذوق مرگ میشی
همونجور که از روی تخت بلند میشدم گفتم:مگه من مثل تو ترشیده ام که با شنیدن اسم خواستگار قش و ضعف کنم بعدم یه نگاه به صورت بی ارایشش کردمو بش توپیدم:یه چیزیم بزن به اون صورتت بلکم قیافه ادمیزاد به خودت بگیری
بیخیال نشست رو صندلی میز ارایشموبا بیقیدی گفت:باشه الان
کت و شلوار مشکی ،صورتیمو پوشیدم و روسری مشکیمو با مدل بستم رو سرم و دوباره رفتم سرگوشیم که حداقل توی پیامک برای دانیال همه چیو توضیح بدم که همون موقع صدای زنگ در اومد ترانه با عجله منو حل داد بیرون
وقتی رسیدیم تو سالن سکته رو تو قیافه ی ترانه به چشم دیدم یکم جلو خودمو نمیگرفتم همونجا میزدم زیر خنده
ماشالا،ماشالا،عروس گلمم که اومد بیا اینجا ببینمت ترانه جان
این حرفو مادر امین زد و پشت بندش ترانه رو گرفت و قششششنگ ابیاریش کرد
ترانه با تردید همونجا وایساده بود که مامانم رو به من اشاره کرد ،بشونمش پیش خودم
یه نگاه به امین که کلش تا دماغش تو یقش بودو کنار خواهرش ارزو نشسته بود،انداختمو یه سیخونک به ترانه ی مات و مبهوت زدمو زیر گوشش گفتم:اون قیافه ی سکته ایتو درست کن تا امین پشیمون نشده
همونجوری که نگاهش بین منو امین رژه میرفت گفت:ها؟
romangram.com | @romangram_com