#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_162
امین
با وحشت از جام پریدمو گفتم:امین چی؟ترانه امین چی؟نکنه کاری،کرده؟
سرشو به معنی نه تکون دادو گفت:امروز اومد جلوی در شرکت و خواست باهام حرف بزنه
ابروهامو کردم تو هم ،رفته بود دیدن ترانه بدون هماهنگی با من؟
_خب تو چیکار کردی؟
قبول کردم،باهام حرف زد...بعد با بغض ادامه داد:دلارا بم گفت برم با میترا دختر خالش حرف بزنم و یجورایی برای امین خواستگاریش کنم
با جیغ گفتم:چیییی؟
ترانه که دیگه اشکش دراومده بود،گفت:بخدا راست میگم
دست به سینه نشستم کنارشو گفتم:مگه خودش پدر مادر نداره که میخواد توروبفرسته؟
مامامش راضی نیست برای همین از من خواسته
_اونوقت سرکار خانوم چشونه؟اتفاقا کار خیره ثواب میبری
بینیشو کشید بالاو گفت:دلارا مگه تو نمیدونی...
ابروهامو انداختم بالاو گفتم:چیو نمیدونم؟
یه آه عمیق کشیدو گفت:هیچی،حق با توعه کاره خیره پس انجامش میدم
romangram.com | @romangram_com