#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_161


_جونم

و بلافاصله کلمومحکم کوبیدم به بالشت،جونموکوفت،جونمو مرض

دانیال یکم صداشو صاف و صوف کردوگفت:اره داشتم میگفتم...یعنی اره چیزه...بعد انگار که داره با خودش،حرف میزنه گفت:چی،میخواستم بگم اصلا....آهاااا میگم که تو که نمیخوای تا اخر این مسئله رو از ترانه پنهون کنی

_چه مسئله ای رو؟

همین که تووامین نقشه کشیدید باهم،میدونم قصد بدی نداشتی ولی خب اخرش کاراتون با نقشه و دروغ رفته جلو دیگه به نظرم بهتره خودت زودتر این مسئله رو رفع و رجوع کنی من که اگه بودم و از یه نفر دیگه این قضیه رو میشنیدم بدجور عصبانی میشدم یجورایی حس بازیچه بودن به آدم دست میده

به معنای،واقعی کلمه لال شده بودم،خدای من چرا هیچوقت به این مسئله فکر نکرده بودم،اگه...اگه دانیال بفهمه...

دلارا منظورمو که میفهمی

اب دهنمو قورت دادم و گفتم:اره اره ،...چیزه میگم دانیال مامانم داره صدام میزنه کاری نداری؟

نه عزیزم برو به کارت برس،فعلا

انقدر ذهنم درگیر اون حرفاش شده بود که توجهی به اون عزیزمی که گفت نکردم،الان تنها جمله ای که تو ذهن من بود،این بودکه:باید چیکار کنم؟

همونجور که تو فکر بودم در اتاق با صدای وحشتناکی باز شده و ترانه عین زامبیا پرید تو اتاق

با تعجب بش گفتم:چته تو؟چرا همچین میکنی؟

باحالت زاری نشست رو تختو گفت:دلارا...

_جون دلارا،چیشده ترانه،توروخدا بگو سکته کردم

romangram.com | @romangram_com