#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_158
مامانم در حالی که سینی چای و میزاشت روی میز جلوی ارسلان گفت:این چه حرفیه میزنی دلارا،بعدم غمگین گفت:اومده خداحافظی
تموم خوشحالیم ضایع شد...پس جدی جدی میخواد بره
نشستم کنارشو گفتم:اخه عسلویه؟
لبخند زدوگفت؛یکی از دوستام اونجا واسم کار پیدا کرده
_چند وقت به چند وقت میای؟
معلوم نیست دلی خانومی،شاید سالی یه دفعه
با وحشت گفتم:یعنی چی سالی یه دفعه ارسلان،میدونی چقدر دلمون واست تنگ میشه
ارسلان یه نگاه به مامانم که تو اشپزخونه مشغول بود کردوگفت:دلارا...نمیتونم اینجا بمونوتورو مدام ....کنار اون ببینم
ناراحت سرمو انداختم پایین وگفتم: ارسلان باور کن...
حرفمو قطع کرد
هیییس چیزی نگو دختر عمه...بذار این شب اخری مثل اونروزا خوش بگذرونیم
درسته من اون حسی که ارسلان بهم داشتو نسبت بهش نداشتم ولی دوستش داشتم و دوست داشتم از جنس حسی بود که به داراهم داشتم سخت بود برام دوریشو ندیدنش،
"یه طرفه بودن همه چیو خراب میکنه...از خیابونش بگیر تا احساسش...!"
romangram.com | @romangram_com