#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_157


چیزی نگفتمو سوالی نگاش کردم که ادامه داد:حالا که دانیال حالش خوب شده میتونم با خیال راحت کارایی که میخواستمو انجام بدم فقط این وسط یه مشکلی هست....یکم مکث کردو بعدش گفت:دلارا فکر میکنم دیگه نیازی به حضورتو ،توی زندگی دانیال نیست

بابهت نگاهمو دوختم بهشو گفتم:من...من...منظورتونمیفهمم

بی رحم ادامه داد:منظورم واضحه عزیزم،من تورو با نقشه وارد زندگی دانیال کردم تا اونو به خودش بیاری ،الان که همونجوری که میخوام شده دیگه حضور تورو تو زندگی دانیال ضروری نمیبنم

احساس کردم یه چیزی از معدم اومد بالاتو گلوم

از جام بلندشدمو با عصبانیتی که از من بعید بود گفتم:شما هیچ حقی ندارید که برای زندگی من تصمیم بگیرید،اصلا اون موقعی که اومدید از من اون خواهشو کردید....به این فکر کرده بودید ممکنه ...ممکنه یه ...یه احساسی این وسط...حرفمو قطع کردمو کلافه به پریدخت که انگار از تماشای من تو این حالت لذت میبرد نگاه کردمو ارومتر ادامه دادم:مطمئن باشید تا خود خوده دانیال از من نخواد که از زندگیش برم بیرون حضور من کنارش ثابته

از روی صندلی پاشدواومد روبه روم ایستاد

چرا عصبانی شدی دخترم بعدم لبخند ارامش بخشی زدو ادامه داد:تو تاهروقت که خودت بخوای میتونی کنار پسرمن باشی این حرفای منم جدی نگیر،میخواستم از یه چیزی مطمئن بشم که شدم ،الانم بیا بریم داخل که هوا داره سرد میشه

بعدم بدون توجه به چشمای گرد شده ی من رفت داخل

منظورش چی بود یعنی چی که گفت میخواستم از یه چیزی مطمئن شم...

بیخیال شدمو رفتم داخل عمارتو به دختر جوونی که تازه به عنوان خدمتکار استخدامش کرده بودندو بی دلیل ازش بدم میومد گفنم که از طرفم به پری خانم بگه که کاری برام پیش اومده و باید برم و سریع از اونجا اومدم بیرون نمیدونم چرا حس میکردم خاله مچمو گرفته....اخ دانیال ببین با من چه کردی تو که خاله ام دستمو خوند

در خونه رو بازکردمو با سرو صدا رفتم داخل که با دیدن ارسلان توخونمون جا خوردم

به به بالاخره خانم تشریف فرما شدن

تعجب کردم از لحن شادو بیخیالش ،پس منم باید مثله خودش برخورد میکردم

_چطوری ارسی،تو دوباره میخوای پلاس شی خونه ما

romangram.com | @romangram_com