#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_153
صداش دورگه بوده و سفیدی چشماش به سرخی میزد
_مهم نیست،بیا بشین بریم ،اسمون دوباره ابری شده
سرتکون دادو نشست پشت فرمون ،منم سوارشدمو راه افتادیم
همونجور که روبروشو نگاه میکرد،گفت:ازکجا میدونستی امروز سالگردشونه
_از خاله پری پرسیده بودم
جالبه نه؟
سوالی بش نگاه کردم که ادامه داد:مرگ مارال و مامان،بابا تویه روزه،انگار اون عوضیا از قصد تو همچین روزی این بلارو سرمنو مارال اوردند...
فشار دستاشو دور فرمون دیدم و بالا رفتن سرعت ماشینوحس کردم
جالب تر از اون میدونی چیه؟ قانون نتونست اون عوضیارو دستگیر کنه و پرونده رو مختومه اعلام کرد
با ترس به دانیال نگاه کردم که حالا صورتشم مثل چشماش سرخ شده بود
نزدیک به یازده سال از اونروز میگذره و من هنوز که هنوزه تک تک لحظات اون روزو بخاطر دارم
_دانیال...
شمیم و دیدی؟هر کثافت کاریی که بگی کرده و هنوز راست راست واسه خودش میگرده اونوقت خواهر معصوم من باید اونجوری زیردست و پای اون لاشخورا جون میداد....
مشتشو کوبید رو فرمونوداد زد:عدالتی که خدا ازش توکتابش گفته اینه؟؟؟
romangram.com | @romangram_com