#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_152
دانیال
با دستای لرزون دره ماشینو باز کردم وپا گذاشتم توی اون جهنمی که از سردی خاکش تموم تن خستم یخ زد،قدمای نامطمئنمو سریع تر کردم تا بگذرم از این فضای ساکت و خشن تا برسم به دورهمی اون سه نفر عزیزی که منو تنها گذاشته بودندو هنوزم نمیدونم چه سریه که برزخی ترین اتفاقای زندگی من توی بیستو سه ی آذر می افتاد ،اصلا نحسی این روزو میشد جایگزین سیزده ی فروردین کرد
به قطعه ی ۱۲ردیف سوم که رسیدم یه کور سوی امید دیدم بین اون همه تاریکی و قلبم دست برداشت اززدن مشت های،محکمی که به سینم میزد..."دلارا"
از جاش،بلندشدو مثل همیشه مهربون گفت:پس بالاخره اومدی خیلی وقته منتظرتم تا تو یه فاتحه بخونی میرم این حلوا و خرماهاروپخش کنم توام زود بیا که خیلی زیاده
گفته بودم رنگ مشکی عجیب به پوست برف گونش میومد
دانیال فهمیدی چی،گفتم؟
فقط تونستم سرتکون بدم چون مطمئن نبودم زبونم جلوی خودشو بگیره و حرفای ممنوعه ازدهنم نزنه بیرون
دلارا
با اینکه همه ی حلواها وخرماهاروبدون دانیال پخش کرده بودم بازم نمیخواستم برم پیشش و خلوتشو با خونوادش بهم بزنم
پس رفتم وایسادم کنار ماشینشو برای این همه بلایی که سر این پسری که تازگیا شده بود مهمترین فرد توی زندگیم اروم و بی صدا اشک ریختم
فکر کنم بیس دیقه ای همونجا وایساده بودم که دیدم دانیال از دور داره میاد
ببخشید نشد بیام کمکت
romangram.com | @romangram_com