#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_149


دستشو گرفتموگفتم:توکه انقدر ترسو نبودی بیا بریم چیزی نمیشه

با دودلی دستمو محکم گرفتو با گقتنه خیل خب قدماشو تند کرد سمت کوچه

منم سریع گوشیمو دراوردم بهش اس دادم:

"الان وقتشه"

دلارا توروخدا تند راه بیا

چیزی نگفتمو یکم قدماموتند کردم

وسط کوچه که رسیدیم یهو دونفر پریدن جلومون با اینکه من خبر داشتم ولی بازم ترسیدم ویه جبغ خفه کشیدم که باعث شد ترانه ام جیغ بکشه

یکی از پسرا با چندش ترین حال ممکن گفت:به به کامی ببین امروز چی تور کردیم

ترانه به خودش اومد وباداد گفت:گمشید اونور تا داد نکشیدم همه رو جمع کنم اینجا

اون یه کی پسره که اسمش کامی بود اومد جلوی ترانه وایسادو گفت:گمم میشیم شماجون بخواه،ولی خب بعد،از،عشق وحالمون گم میشیم

ترانه ام نه گذاشت نه برداشت یکی خوابوند تو گوش اون بدبخت

اینو زدم تا حالیت شه همه مثله خودت لااوبالی نیستن

پسره ام دستشو گذاشت رو صورتشومظلوم گفت:خیلی محکم زدی

لحنش به قدری بامزه بود که به زور خندمو مهار کردم،

romangram.com | @romangram_com