#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_148
همونجور که شِیکشو میخورد،گفت:ها؟
_عشق چجوری اتفاق میفته؟
با تعجب زل زد بهمو گفت:خوبی تو
بم بگو ترانه تو تجربشو داشتی
با این حرفم چشماش غمگین شدوگفت: وقتی عاشق میشی که خودتم فکرشو نمیکنی،یه روز به خودت میای و میبینی که باشنیدن اسمش ضربان قلبت تند میشه،گوشاتو همه جا تیز میکنی بلکه یه خبری ازش بشنوی،دلت میخواد چشمای همه ی اون دخترایی که حتی بهش نگاهم میکنند دربیاری،دلارا عشق همونطوری که زیباست خیلی بی رحمه با یه ادم کاری میکنه که انعکاس خودش تو اینه رو هم با تصویر عشقش اشتباه بگیرهعشق آدم رو ضعیف می کنه؛ باعث می شه گاردت رو پایین بیاری که بتونی کسی رو بغل کنی. آی مشت میخوری. آی مشت میخوری.،دیگه وای بحال وقتی که معشوقتم بی رحم باشه...
با شنیدن این لحن غمگین ترانه کلی به خودم فحش دادم که باز مسعودو یادش اوردم
دستمو گذاشتم روی دستش که رو میز بود
_ترانه...تو ...تو هنوزم بهش فکر میکنی
اون سهم من نیست دلارا هیچوقتم نبود اون الان مرد یه زن دیگست ،پس حتی فکرکردنم بهش گناهه،حرومه،نه من به سهم دیگران چشم ندارم
لبخند زدم به این همه نجابتی که تو این دختر جمع شده ،و یه لحظه پشیمون شدم از اینکه به امین کمک کردم،بخدا که لیاقت این دختر خیلی بهتر از امینه،
با دیدن کوچه ی خلوتی که به خونمون راه داشت راهمو کج کردم و رفتم سمتش که ترانه گفت:دلارا از،اینور کجا میری؟
_بریم زودتر برسیم
با ترس گفت:نه دلی اینجا هم خلوته ،هم ادمای درستی توش نیستند
romangram.com | @romangram_com