#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_144
خدایا عاشقتم،ایول،الهی قربون تو برم هانیه
با چشمایی که از خوشحالی برق میزد دفترو،ازش گرفتم ،فوری رفتم در اتاق دانیالو یه تقه ی کوچیک به در زدمو بلافاصله درو باز کردم که از چیزی که دیدم دفتر از دستم افتاد،زمین
شمیم نشسته بود روی میزجلوی دانیال و فاصلش خیلی بادانیال کم بودو شالش سرخورده بود روشونه هاش،ولی ...ولی اخمای دانیال توهم بود ،به هرحال این اخما نمیتونه اون چیزی که توی ذهن من بودو کمرنگ کنه
شمیم به خودش اومد و داد زد:تو خونتون به تو در زدن یاد ندادند
اروم گفتم:درزدم...بعدم خم شدمو دفترو از روی زمین برداشتمو بدون توجه به دانیالی که زل زده بود به من از اتاق اومدم بیرون
دانیال
دلارا که از اتاق رفت بیرون شمیم اومد جلوم روی میز نشست و شالشو دراوردوانداخت روشونه هاش
نمیدونستم ایشونم اینجا مشغولند
بی توجه به حرفش بش گفتم
_اینجا شرکته شمیم و درضمن ایرانه،شالتو سرت کن
حالاکه کسی نیست ،بعدم دستشو کشید رویقه ی،پیرهنمو گفت:انقدر بداخلاق نباش دیگه دلم تنگت بود
دسشتشو گرفتم وبهش نزدیک شدموگفتم:قصدت از اینکارا چیه؟
اغواگرانه خندیدوگفت:به دست اوردن چیزی که از اول مال من بوده...تو
romangram.com | @romangram_com