#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_143


_دانی...

حرفم با باز شدن درو اومدن شمیم داخل اتاق قطع شدو اخمای دانیال غلیظتر

زیرلب بش سلام دادم که جوابمو با تکون دادن سرش دادو باعث شد کلی به خودم فحش بدم بابت پیشقدم شدن برای سلام دادن

فکر میکردم مشغولتر از،این حرفا باشی که بخوای این همه راهو تا اینجا هرروز بکوبی بیای،خانم دکتر

خانم دکترشو کشیده گفت انگار داشت بش کنایه میزد ولی شمیم به روشم نیاورد پروپرو گفت:چیکار کنم زود به زود دلم واست تنگ میشه

دانیال نفسشو فوت کردو گفت:تو وعمو همیشه به من لطف داشتید

دیگه اونجا موندنو بیشتر جایز ندونستمو زیر لب یه ببخشیدی گفتم و از اتاق اومدم بیرون ولی قبلش شنیدم که شمیم به دانیال گفت:نمیدونستم که ایشونم اینجا مشغولند



داشتم از فوضولی و حسودی میمردم الان نیم ساعته شمیم داخله و من به بهونه ی حرف زدن با لیلا منشی دانیال وایسادم اینجا

دلارا باتوام،

حواس پرت شدمو جمع لیلاکردم و نگاه کردم به گوشیش که جلوم گرفته بود

_به نظرم سمت چپی شیک تره

با ذوق گفت :راست میگی ،خودمم همینو دوست دارم

هنوز وایساده بودم که دیدم هانیه ام اومد پیشمونو توپید به من:اینجایی تو،سه ساعته دارم دنبالت میگردم بعدم یه دفتر روزنامه داد دستمو گفت:بیا اینو یادت رفته بود بیاری،

romangram.com | @romangram_com