#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_142


دارا یه نیم نگاه به من انداخت و گفت:راستشو بخواید با منم در این مورد حرف زده بود خیلیم جدی بودتازه

مامانم چشماشو ریز کردو به من گفت:دلارا به تو چیزی نگفته

خونسردیمو به ظاهر حفظ کردمو گفتم:نه منم دارم از شما میشنوم

وای از دست من اگه ارسلان بخاطر من داره میره...



حسابارو گذاشتم جلوشو گفتم :همه چی همخونی داره نگران نباش

یه دونه از همون لبخند قشنگاش زدو گفت :اگه تو میگی همه چی درسته پس نگران نیستم

تو دلم کلی ذوق کردم بابت این همه اعتماد دانیال نسبت به خودم

_راستی میخواستم ازت مرخصیم بگیرم اقای رییس

خندیدو گفت:من که نخوامم بت مرخصی بدم به زور میگیری

_زورم زیاده چون

ابروهاشو داد بالاو گفت:بیابرو بچه وزنت نصف وزن منم نمیشه

راست میگه دیگه ولی بازم من با اعتماد به نفس گفتم:اگه نمیترسی یه روز بات کشتی میگیرم،تا بفهمی چقد زور دارم

زد زیر خنده و خواست چیزی بگه که تلفن زنگ خورد دانیالم همونجور که به زور خنده شو مهار میکرد جواب تلفنو داد ولی نمیدونم چی پشت تلفن شنید که خنده رو لباش خشک و با گفتن بفرستش داخل تلفنو قطع کرد

romangram.com | @romangram_com