#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_140
با گفتن اها صحبتمونو قطع کردو برای گفتن چیزی،این پاو اون پا کرد برای همین بهش گفتم:خاله پری چیزی میخواید بگید؟
اروم نفسشو فوت کردو جواب داد:دانیال من حال تورو توی تموم این سالا از چشمات میخوندم،هنوزم همینطوره چشمات همه چیزو لو میده...این چند،وقتم یه چیزی توی چشمات دودو میزنه که میتونم بگم هم داره اذیتت میکنه هم داری ازش لذت میبری
سرمو انداختم پایین که ادامه داد:بگو دانیالم بگو به مادر،پای...پای دختری وسطه...؟
ببین با من چه کردی تو دختر،که خاله ام دستمو خوند
انکار پیش خاله که منو عین کف دستش بلد بود جایز نبود برای همین سرمو به معنی اره تکون دادمو گفتم:اره،پای یکی وسطه،شمام خوب میشناسیدش
با این حرفم خاله وحشت زده یکم اومد جلووگفت:نکنه...نکنه شمیمه؟اره دانیال؟
اخم کرددمو گفتم:خاله از شما زدن این حرف بعیده،اخه منو شمیم چه نقطه اشتراکی داریم که این حرفو میزنید مخصوصا که من هنوزم شاهرخ و عمورو دلیل مرگ مارال میدونم
نفسشو فوت کردبیرون و گفت:یه لحظه ترسیدم،نه که رفت و امد توواین دختره تواین چندروز زیادشده برای همین اینطوری فکر کردم
_دلیل این رفت و امداهم خود شمیم وگرنه من اصلا علاقه ای به وقت گذروندن باهاش ندارم
پس با این حال فقط یک نفر باقی میمونه ،دلارا؟
لبخند زدم و هیچی نگفتم که از جاش بلندشدودستشو کشیدروسرمو گفت:نمیدونی چقدر خوشحالم کردی پسرم،اون دختر واقعا لیاقت عروس اریانژاد شدنو داره
_خودمم بابت این مطمئنم
پس هروقت امادگیشو داشتی بگو تا بریم نشون کنیم دست عروسم
از فکر اینکه دلارا بشه عروس من،خنده اومد روی لبام ولی خیلی کوتاه،من که هنوز به دلارا چیزی نگفتم،اگ..اگه اون منو نخواد چی...
romangram.com | @romangram_com