#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_139
بعدم بدون توجه به قیافه ی بهت زده ی دارا از اتاقش اومدم بیرون
دانیال
سی دی و گذاشتم رو لپ تاپ و دکمه ی اینتر زدم
همه با صدای جیغ یاسمین ساکت شدنو چراغا خاموش شد وبعد که من اومدم داخل با روشن شدن چراغا دوربین رو قیافه ی بهت زده ی من زوم کرد و اروم اروم چرخید سمت مهمونا
دوربین که رفت روی صورت دلارا که با یه لبخند مهربون داشت منو نگاه میکرد استپش کردم و همه ی اجزای صورتشو کنکاش کردم و روی چشماش ثابت موندم
واقعا نمیفهمم این چشما ی قهوه ای چی دارند که منو اینجوری معتاد خودشون کردند حاضرم قسم بخورم که چشمای شبنم با اون رنگ سبز لجنی ده برابر زیبا تر از چشمای دلاراست ولی این دوتا تیله ی قهوه ای یه چیزی داره که می ارزه به صدتا چشم رنگی ، معصومیت...این دختر با این نگاه معصوم ولی شیطونش میتونست هر مردی رو که از کنارش رد میشه از پادربیاره چه برسه به منی که حدود شیش ماه کنارش بودمو واز حضورش توی تک تک لحظه هام استفاده میکردم
سرمو چرخوندم سمت قاب عکس مارالو گفتم: میبینی مارال دقیقا شبیه توعه،مهربون،معصوم، دوست داشتنی ومثل اب پاک وزلال،خندیدمو ادامه دادم: اره بدجوری دلمو برده ولی حیف حیف که میترسم با اعتراف کردن بهش ازدستش بدم ویه عمر پشیمونی گریبانمو بگیره،لبخند مارال توی قاب عکس بهم دهن کجی،میکرد،انگار میخواست بهم بفهمونه از،بی عرضگیمه که نمیتونم درباره ی احساساتم به دلارا چیزی بگم
لپ تاپو خاموش کردمو به کسی که پشت در بود اجازه ی ورود دادم،
خاله با همون لبخند،همیشگیش اومد تو اتاقو نشست روی کاناپایه گوشه ی اتاق
خوبی پسرم؟چند،وقتی،هست کم تو خونه میبینمت مثله اینکه مشغله هات زیاد شده
این زن بدون شک یه فرشته ی الهی بود
مثله خودش لبخند زدمو گفتم:اره میزان تقاضا رفته بالا بدجوری تو کارخونه سرم شلوغه
romangram.com | @romangram_com