#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_136
حرفام که باهاش تموم شد بعد،از یه خداحافظی مختصر،رفتم پیش دانیال که توی ماشین نشسته بود،
دستامو کردم توی،جیب پالتومو رو به دانیال گفتم:چقدر این چند وقت هوا سرد شده
بدون حرف بخاری و روشن کردو راه افتاد سمت خونه
واقعا ازش ممنون بودم که چیزی ازم نمیپرسید چون خودمم هنوز مطمئن نبودم که باترانه حرف بزنم یا نه،باید اول از یه چیزی اطمینان پیدا میکردم
دراتاقو دارا رو باز کردم که دیدم نشسته پشت میزشو داره با حرص زیرلب یه چیزایی میگه
_دارا وقت داری حرف بزنیم؟
دارا که تازه متوجه حضور من توی اتاقش شده بودسریع از جاش بلند شدو اومد سمتمودستمو گرفتو بردم سرمیزش و گفت:
خوب شد اومدی اتفاقا منم باهات کار داشتم،بعدم با عصبانیت اشاره ای به نقشه ی روی میزش کردو گفت :دلارا به نظرت این نقشه ایرادی داره
با ابروهای بالا رفته نگاه سرسریی به نقشه انداختمو گفتم:من که زیاد چیزی سردرنمیارم ولی مثل همیشه مرتب و خشگله
من فقط بفهمم این دختره پررو واسه چی از نقشه ی من ایراد گرفته
باتعجب گفتم:داری از کی حرف میزنی دارا
ریحانه رو یادته
_نه کی هست؟
romangram.com | @romangram_com