#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_135


بارضایت سرشو تکون دادوگفت : افرین دلی خانوم البته اینم بهت بگم خودمم باهات میام فردا ولی تو ماشین میمونم

با حرص اشکاری گفتم لطف میکنید که بازم خندید

واقعا نمیدونم این کارای دانیالو چی معنی کنم گاهی وقتا حس میکنم که احساسم یه طرفه نیست و اونم به من یه حسایی داره ولی گاهی وقتاهم وقتی میبینم جلوی شمیم بهم هیچ توجهی نمیکنه تموم حسای خوبم دود میشه میره هوا





_خب منتظرم

امین یه اه بلند کشید و شروع کرد به حرف زدن: از همون بچگی وقتی میدیدم ترانه همبازی بقیه ی پسرای فامیل میشه خون خونمو میخورد،سرهمین قضیه ام میرفتم باهاش دعوا میکردمو اشکشو در می اوردم،دعواهای منو ترانه همیشه همینطوری ادامه داشت،تاهفت،هشت سال پیش که عمووزن عمومو توی تصادف از دست دادم...مادرم از اول زیاد با زن عمو یگانه رابطه ی خوبی نداشت ولی بااینحال دل من خوش بود که ترانه رو میاریم پیش خودمونو،کنار خودم زندگی میکنه...تا اینکه فهمیدم ای دل غافل همچین خبرایی نیست و ترانه رفته پیش نزدیکترین دوست عموپیمان و با اونا زندگی میکنه خیلی عصبانی شدم مخصوصا وقتی فهمیدم اونا یه پسر مجردم دارند مامانم که واسش مهم نبود حضور ترانه برای همین رفتم پیش باباو کلی خواهش و التماس که ترانه رو بیاره پیش خودمون ولی گوشش بدهکار نبود،از اونروز به بعد از حرصم هروقت ترانه رو میدیدم با حرفام اذیتش میکردم ،تااینکه به پیشنهاد یکی از دوستام اون غلطو کردم... پیش خودم فکر میکردم اگه اون کارو کنم مال من میشه و مجبوره بهم جواب مثبت بده ...ولی

حرفشو قطع کردم با حرص گفتم:انتظار نداری که این حرفاتو باور کنم،تو میدونستی با این کارت ترانه رو نابود،میکنی مطمئن باش اگه موفقم میشدی ترانه برای همیشه ازت متنفر بود

از روی نیمکت بلند شدو نشست جلوی پامو با بغض گفت:دلارخانم،ترانه زندگی منه،دلیل این نفسای لعنتیمه بخدا که نمیتونم فراموشش کنم... تورو به خدا کمکم کنید از دستش ندم

هرکس رد میشد بهمون نگاه میکردو این منو کلافه تر میکرد ازاونطرفم واقعا عشقو تو چشمای امین میخوندم ولی خودش گند زده بود به همه چی

سعی کردم لحنمو نرم کنم و اروم تر باهاش حرف بزنم

_بلند شید خواهش میکنم... من.من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم براتون

با این حرفم با خوشحالی جلوم ایستادو گفت:شما نفوذ زیادی روی ترانه دارید،باهاش درمورد من حرف بزنید شاید نظرش عوض شد

_ترانه دخترغدیه ازم انتطار نداشته باشید بتونم کاملا نظرشو درمورد شما تغییر بدم...ولی شاید تونستم راضیش کنم بهتون یه فرصت بده...بعدم انگشت اشارمو جلوش بالا و پایین کردمو گفتم دیگه بقیش به خودت بستگی داره که بتونی خودتو بهش ثابت کنی یا نه

romangram.com | @romangram_com