#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_132
حواسمو جمع ارسلان کردم و خواستم به حرفاش گوش بدم که از اون طرف یاسمین با جیغ گفت رسیدن و
همون لحظه چراغا خاموش شد و صدای دانیال پیچید تو رستوران
کوروش فکر کنم تعطیله ،چرا چراغاش خ...
حرفش با روشن شدن چراغا و جیغ یاسمین و چند نفر دیگه که داشتن شعر تولدت مبارکو میخوندن نصفه موند
با بهت داشت جمعیت و نگاه میکرد که نگاش روی منی که رو به روش ایستاده بودم ثابت موند
کوروش هلش داد جلو و یاسمین با خنده دستشو گرفت و بردش پشت میزی که کیک روش بود
تو تموم مدت مراسم کیک برون دانیال فقط حواسش به من بود یا شایدم من اینجور حس میکردم،موقع باز کردن کادوها که رسید فقط کادوی چند نفرو باز کرد
یاسمین و کوروش که،اول بش یه کادوی کوچیک دادن و کلی عذرخواهی کردن که بخاطر خرج مراسم عروسیشون پول تو دست وبالشون نیست و نمیتونستن چیز بهتر بخرند و با دراوردن جوراب از اون باکس کوچولوهمه ی جمعیتو به خنده انداختن،که البته بعدش کوروش یه کادوی دیگه بهش داد که توش سوییچ یه موتورسیکلت لوکس بود،بعد از اون کادوی شاهرخ و شمیم که از طرف پدرشونم بود باز شدو و همه با دیدن سند شیش دنگ یکی از باغ های لواسون مازیار خان تعجب کرده بودن ولی من انگار انتظار همچین چیزیو از اون شمیمی که حس میکردم با این کاراش میخواست به من بفهمونه دانیال کجاست و جایگاهش چیه داشتم،
بعد از بازشدن این دوتا کادو پیشخدمت اومد بقیه ی کادوها رو جمع کنه که با صدای بلند دانیال خطاب به من همه ساکت شدن:
دلارا کادوی تو کدومه؟
با تعجب رفتم سمتشو کادومو از توی بقیه ی کادوها کشیدم بیرون و بدون هیچ حرفی دادم دستش،
یه ساعت سه موتوره با مارک دریم واسش خریده بودم که دانیال با دیدن ساعت چشماش برق زدو ازم اروم تشکر کردکه صدای موذی یاسمین اومد،که به من میگفت،خودم ساعتو دستش کنم،دانیالم از خدا خواسته مچشو گرفت سمتمو ساعتو داد دستم با خنده ی خجولی ساعتو انداختم دستشو وقتی داشتم بند ساعتو میبستم چشمم افتاد به ارسلان که یه گیلاس مشروب دستش بودو تکیه داده بود به دیوار و با اخم نگام میکرد
دانیال داشت با بقیه ی مهمونا خوش و بش میکرد منم یه گوشه ایستاده بودمو داشتم به شکم خوشگلم میرسیدم ،که یهو دستم توسط ارسلان کشیده شد و بردم یه گوشه که از بقیه خیلی فاصله داشت
romangram.com | @romangram_com