#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_125


از فکر کردن به چیزی که اومد تو ذهنم یه لبخند گنده زدمو از ماشین پیاده شدم

با دانیال داخل شدیم که یه مرد تقریبا مسن اومد سمت دانیال و گفت:به به ببین کی اومده؟چطوری پسرم

دانیال خیلی بااحترام جوابشو داد:سلام مشتی ،اومدم دوباره رو سرتون خراب شم

این چه حرفیه پسرم،نمیدونی بچه ها و من چقدر دلتنگت شده بودیم،

اقاعه که دانیال مشتی صداش کرده بود تازه متوجه من شدو بهم نگاه کردو گفت:سلام دخترم خوش اومدی،بعدم روشو کرد سمت دانیال وگفت:پس بگو این دفعه چرا دیر اومدی؟سرت شلوغ بوده

دانیالم سرشو با خنده تکون دادو گفت:مشتی بیزحمت با حسین برید بقیه وسیله ها رو از تو ماشین بیارید

توی راه با بیست نفر دانیال سلام احوال پرسی کرد که البته همشونم هی به نگاه معنی داربه من میکردن و لبخند میزدن

و بالاخره رسیدیم به یه سالن بزرگ که پر بود از فرشته های قدو نیم قدی که داشتن بازی میکردند من که از ذوق داشتم میمردم

دانیال اسباب بازیایی که دستش بودو گذاشت روی میزی که نزدیکش بود،با صدای بلند،گفت:بچه ها

بچه ها تا صدای دانیالو شنیدن با جیغ دوییدن سمتشو از سروکولش بالا رفتن دانیالم با صبر همشنو بوس میکردو بهشون یه کادو میداد

دلارا چرا اونجا ایستادی بیا توام یه کمکی کن دختر

خندیدم و شروع کردم به دادن کادوها به بچه هایی که متوجه منم شده بودندو از سرو کول منم بالا میرفتن،



بچه ها که عروسکا و اسباب بازیاشونو گرفتند همشون خیلی منظم نشستن سرجاشونو ساکت دانیالو نگاه کردند،

romangram.com | @romangram_com