#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_124


منو یاسمین همزمان با جیغ پریدیم سمتش که با خنده گفت:به پسر عموم جواب مثبت دادم پس فردا شب بله برونه

_بیشعور الان باید بگی؟

باور کنید همین دیشب مامانم زنگ زد بله رو بشون داد

یاسمین بلافاصله از جاش پاشدو رفت بغلش کردو بهش تبریک گفت منم همینکارو کردم و بعد با خنده گفتم:یه دستم رو سر من بکش بلکه از ترشیدگی درام



دانیال جلوی یه اسباب بازی فروشی نگه داشت رو به من گفت که پیاده شم

باهم رفتیم داخل که گفتم:دانیال برای چی اومدیم اینجا

هرچه قدر دلت خواست عروسک و اسباب بازی بردار ،اینجوریم با چشمای درشت منو نگاه نکن فضول خانم خودت بعد میفهمی،

و همونجور که میرفت سمت ماشینا گفت:زود باش که وقت نداریم

با ذوق و شوق عروسکارو برمیداشتم و اینور اونور میکردم انگار که برای خودم میخواستم بخرم فکر کنم حدود چهل پنجاه تا عروسک برداشتم که دانیال گفت بسه و خودش با ماشیناو اسباب بازیایی که گذاشته بود تو سبد رفت سمت فروشنده و حسابشون کرد

پشت ماشین پر شده بود از اسباب بازی منم چند دیقه یه بار برمیگشتم وبا هیجان نگاشون میکردم این وسطم سنگینی نگاه دانیالو روی خودم حس میکردمو نمیدونم چراهروقت مچشو میگرفتم قلب خودمم تند تند میزد

یکم که رفتیم دانیال پیچید توی خیابون و جلوی یه ساختمون ایستاد و من با خوندن سردر ساختمون با تعجب بهش نگاه کردم

_اسایشگاه یاس؟

اره،منتظر چی هستی پیاده شو کمک کن اینارو ببریم داخل،

romangram.com | @romangram_com