#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_123
دلارا
منو هانیه با شنیدن حرف که نه چرت وپرت گفتنای یاسمین دلمونو گرفته بودیم و فقط میخندیدیم
خلاصه من که تا اون موقع نمیدوستم اون دختره که داره میرقصه دختر نیست وپسره داشتم غیبتشو پیش خانومی که کنارم نشسته بود میکردم غافل از اینکه خانومه مامان همون پسره بود
دیگه از خنده به سرفه افتاده بودم خوده یاسمینم که معلوم بود خندش گرفته گفت: زهرمار مثل ادم بخندید اینجا مکان عمومیه دختر مگه اینجوری میخنده بعدشم به حالت بامزه ای لبشو گاز گرفت و کلشو به معنی تاسف تکون داد
یکم که تونستیم خندمونو مهار کنیم هانیه روبه یاسمین گفت:هر وقت شما میای اینجا کلی انرژی میگیرم
یاسمین سرشو گرفت بالاوبا غرور گفت: گوله ی نمکم از بس
خواستم بهش یه چیزی بگم که برام پیام اومد گوشیمو از روی میز برداشتمو با دیدن اسم دانیال یه لبخند اومد رو لبام،جالب اینجا بود،که بابت دیشب دیگه از دستش دلخور نبودم،وبا شناختی که از خودم داشتم اگه کسی باهام اینطور رفتار میکرد،مطمعنا دیگه هیچوقت نگاشم نمیکردم
دانیال:
عصری میخوام برم جایی میای؟
جوابشودادم که یاسمین یکی زد تو سرمو گفت: عوی چشم سفید کی بود که نیشت تا بناگوشت باز شد
یه لبخند دندونی زدمو گفتم: برای متاهلا این چیزا عیبه خواستمم بگم کی بود فقط به هانیه میگم که مجرده
هانیه با خنده گفت: از دست تو دلارا که همه چیزو برعکس میگی این چیزی که تو گفتی واسه مجرداست نه متاهلا بعدم کی گفته منم هنوز مثل خودت عضبم
romangram.com | @romangram_com