#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_126


خیلی تعجب کردم با خودم گفتم بعد از گرفتن کادوها همشون میرن پی بازیشون ولی حالا اینا اینجوری...

یه پسربچه ی ناز که معلوم بود پنج شیش سالشه صداشو برد بالا رو به دانیال گفت:عمو دانیال برامون ایندفعه ام میخونید مگه نه؟

دانیال خندیدو گفت:بله که میخونم خوشتیپ پسر بعدم از جاش پاشدو رفت بیرون

حالا منم این وسط مونده بودم دنبالش برم یا نه

خواستم از جام پاشم که یه دختر بچه اومد سمتمو مانتومو گرفت تو دستشو گقت:خاله؟خاله؟

دستمو کشیدم رو لپشو گفتم:جون خاله؟

شما با عمو دالیال علوسی کلدید؟

خندیدم و گفتم چطور

خیلی مظلوم گفت:اخه بچه ها میدن شما چون خوسگلی عمو دالیال عاسقتون شده و باتون علوسی کرده

داشتم از خنده منفجر میشدم اخه یه دختر بچه ی سه چارساله چی از عاشقی میدونه

_خب حالا شما دوس دارید من با عمو دانیال عروسی کنم یا نه؟

یکی دیگه از بچه ها که معلوم بود سنش از این دخترکوچوبوی ناز بیشتره گفت:اره خاله دوس داریم شما باعمو دانیال ازدواج کنید اخه شماهم مثل اون مهربونید

خندیدم از ته دل این بچه ها فوق العاده بودن،از یه طرف دیگه ام نمیدونم چرا ازاین حرف بچه ها خوشحال بودمو این واقعا غیر طبیعی برد،منو دانیال...؟

هنوز داشتم میخندیدم که دانیال با گیتار تو دستش اومد داخل و نشست رو به روی بچه ها

romangram.com | @romangram_com