#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_121


یه نگاه به تخت و یه نگاه به بالش و تشک پایین تخت کردمو شرمنده گفتم: پس من دیشب مزاحم توشدم ،شرمنده

همونجور که داشت سجاده شو جمع میکرد گفت: این چه حرفیه داداش من عادت دارم یه تک خنده کرد وادامه داد بین خودمون بمونه ها این خواهر ما روزایی که فیلم ترسناک میبینه شبش منو مجبور میکنه پایین تختش بخوابم

خندیدمواز روی تخت پاشدمو گفتم: اگه اجازه بدی من دیگه رفع زحمت کنم

اولا که زحمت نه ورحمت وبعدم اگه کاری داری و میخوای بری بهتره بری از دلارا کسب اجازه کنی بفهمه گذاشتم بری کچلم میکنه

_پس اجازه هست برم پیشش

اره بابا اونم احتمالا داره نماز میخونه تو اتاقشه

باهاش دست دادمو از اتاق اومدم بیرون و رفتم دم در اتاق بغلی که حدس میزدم اتاق دلارا باشه

بعد از زدن دوتقه به درو شنیدن صدای الله اکبر گفتنش رفتم داخل و از دیدن دلارا یه چیزی تو دلم تکون خورد دقیقا مثل همون روزتوی اسانسور ولی این دفعه عمیق تر ، شدیدتر

با اون چادر نماز سفید با گلای ریز ابی و صورتی که هیچ ارایشی نداشت خیلی خواستنی تر شده بود تا اخر دو رکعت نمازش فقط داشتم نگاش میکردم وقتی سلام دادو نمازشو تموم کرد به خودم اومدمو اروم بهش سلام کردم

پرانرژی از جاش پاشدو روبه من گفت: سلام صبح بخیر فکر نمیکردم انقدر زود بیدار شی

پس اونم دوست نداشت دیشبو یاداوری کنه

دیگه باید بیدار میشدم میخوام برم خونه

_خب ما که تو یه ساعت میریم کارخونه وایسا بابام صبحا ی شنبه همیشه حلیم میگیره باهم بخوریم و بریم

لبخندمو تجدید کردمو گفتم:باید برم خونه یه لباسی عوض کنم و دوش بگیرم البته با اینکه خیلی دلم میخواست بمونم

romangram.com | @romangram_com