#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_120


باترس چسبیده بودم به در ماشین ،شده بود دقیقا مثل اونروز جلوی در رستوران ،خواستم گندی و که زدم درست کنمو خیرسرم ارومش کنم که محکم زد رو ترمزو از ماشین پیاده شد،اول فکر کردم برای اینکه اروم شه رفته بیرون ولی وقتی جلومو نگاه کردم دیدم راه بندون شده ،فکر کنم تصادف شده بود،

با خودم چند بار زمزمه کردم تصادف که یهو یاد فوبیای دانیال به خون افتادم و سریع از ماشین پیاده شدمو به بدبختی با اون کفشای پاشنه بلند دوییدم سمتش

دانیال یکم دورتر از صحنه ی تصادف ایستاده بودو زل زده بود به بدن یکی از سرنشینا که صورتش پر خون بودو داشتن میزاشتنش رو برانکارد،رفتم جلوش ایستادمو یکی از دستای مشت شدشو گرفتم تو دستمو با اون دستم صورتشو چرخوندم سمت خودم

_دانیال جان منو نگاه کن باور کن چیز خاصی نیست،من اینجام کنارتو،توام اون پسر۱۵ساله ی۱۰سال پیش،نیستی

بازم بهم توجه نکرد که یاداونروز افتادم که دانیال بهم گفته بود مارال چجوری صداش میزده

_دنی،چشم دریایی من...

چشماشو ثابت کردتوی چشمای من ،فکرکنم توجهشو جلب کردم چون مشتاشم باز شده بود ،نفسمو نامحسوس فوت کردم بیرون و اروم دستشو کشیدمو دنبال خودم، بردمش تو ماشین



دانیال

صدای زمزمه ی الله واکبرتو گوشام پیچید وباعث شد چشمامو باز کنم به اطرافم نگاه کردم که بایه محیط نا اشنا روبرو شدم سریع روی تخت نشستم و دارا رو دیدم که پشتش به منه و داره نماز میخونه و وقتی نمازش تموم شد سرشو چرخوند سمتم

عه چرا انقدر زود بیدار شدی ؟

یه لبخند زدمو با صدای گرفته پرسیدم: ساعت چنده مگه

اشاره ای به ساعت بالاسرم کرد وگفت: ساعت پنج صبحه منم برا نماز بیدار شدم البته یعنی هممون بیدار شدیم ولی گفتم توروبیدار نکنم دیشب خیلی خسته بودی

نگفت بیدارت نکردم چون میدونستم نماز نمیخونی گفت چون خسته بودی بیدارت نکردم این پسر عجیب شبیه دلارا بود همونقدر مهربون همونقدر محجوب و دوست داشتنی

romangram.com | @romangram_com