#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_119
_هه..مگه برات مهمم،بگو ببینم دانیال جایگاه من تو زندگیت چیه ؟مگه ما دوست نیستیم؟
با این حرفم فشار دستش از دور مچم کم شدو تونستم مچمو از توی دستش دربیارم
راه بیفت میرسونمت خونه
منم بحث و بیشتر از این کشش ندادمو پشت سرش راه افتادم تا رسیدن به ماشین
تقریبا نصفی از راه و رفته بودیم که دانیال گفت:دیگه لازم نیست از فردا بیای کارخونه
_تومنو استخدام نکردی که حالا بخوای اخراجم کنی
یکم صداشو بردبالا:اخراج چیه؟میگم بهت نیا کارخونه برو شرکت پیش خاله
واین بود استارت دوباره ی دعوای ما
کمربندمو باز کردمو خودمو چرخوندم سمتشو گفتم:اونوقت چرا؟نگو که بخاطر شاهرخه چون هنوز نیم ساعت پیشو یادم نرفته
وقتی دیدم چیزی نمیگه با پوزخند ادامه دادم:راستی یادمه قبلنا خیلی از دست خونواده عموت عصبانی بودی چیشد یهو؟اها حتما بخاطر برگشت شمیمه دیگه نه؟
دلارا اعصاب منو نریز بهم
_مگه تاالان اعصابت سرجاش بوده،من توی کارخونه میمونم تازه میخوام به حرفتم گوش کنمو با شاهرخ...
حرفمو قطع کرد با عصبانیت چند بار دستشو کوبید رو فرمون و با دادگفت:تو غلط میکنی ،دلارا فقط ببینم رفتی سمت اون حروم لقمه میدونم باهات چیکارکنم
romangram.com | @romangram_com