#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_118
یعنی باور کنم هیچی بینتون نیست
با پوزخندگفتم: هرطور میلته
خندیدو خودشو بیشتر بهم چسبوندوگفت: باور میکنم
از گوشه ی چشم نگاه کردم به دلارا و دیدم که داره با شاهرخ حرف میزنه ،اعصابم خورد شد و این رقص مسخره روزودتر تموم کردم و رفتم سمتشون،
وقتی بهشون نزدیک شدیم شنیدم که شاهرخ میخواد دلارا رو متقاعد کنه که باهاش برقصه،یاده حرف کوروش افتادم که گفته بود روی دلارا حساسیت نشون نده برای همین صدامو کمی بردم بالا و گفتم:خب اگه حوصلت سررفته باهاش برقص
شنیدم،شنیدم صدای شکستن دلشودم نزدم،لعنت به تو شاهرخ،لعنت به تو شمیم،لعنت به من...
دلارا:
دانیال از پشت داشت صدام میزدولی من توجهی بهش نکردموقدمامو تندتر کردم
دلارا وایسا
مچمو از پشت گرفت و نگهم داشت و با خشم گفت:مگه بت نمیگم وایسا
همونجور که داشتم سعی میکردم مچمو از تو دستش دربیارم گفتم:ولم کن..من که کاری به تو ندارم،توبرو پیش شمیم جونت منم میرم خونه که مجبور نباشی بخاطر راحت شدن ازدستم ...پیش کشم کنی به شاهرخ...آخ
باهر کلمه ای که ازدهنم درمیمومد فشار دست دانیال دور مچم بیشتر میشد
چرا چرت و پرت میگی دلارا،چندبار بهت بگم نمیخوام کسی بفهمه تو برای من مهمی
romangram.com | @romangram_com