#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_117
خواستم باز مخالفت کنم که دانیال و شمیم که رقصشون تموم شد بهمون نزدیک شدن ودانیال روبه من گفت:خب اگه حوصلت سررفته باهاش برقص
با شنیدن این حرف از دانیال بغض گلومو گرفت قشنگ داشت منو پیش کش شاهرخ میکرد شاهرخ ولی تعجب کرده بود از این حرف دانیال اما شمیم ;با لبخندموذیی داشت نگام میکرد
از جام پاشدمو محکم گفتم: من از اینجور رقصا خوشم نمیاد درضمن برادرم همین الان بهم پیامک داد که خودمو زود برسونم خونه ،پس با اجازه
و بدون اینکه اجازه ی حرف زدن بهشون بدم راه افتادم سمت در خروجی
دانیال
شمیم دستاشو حلقه کرد دور گرنمو گفت:وقتی از بابا شنیدم حالت خوب شده خیلی برات خوشحال شدم به تو که نمیتونم دروغ بگم اصلا بخاطر همین برگشتم ایران میخواستم تورو سالم و سرحال ببینم
چیزی جوابشو ندادم که ادامه داد:هشت سال پیش تو همین سالن ازت خداحافظی کردم یادته ولی تو جوابمو ندادی طبق معمول همیشه
_اون موقع تازه دوسال از مرگ مارال میگذشت
با اوردن اسم مارال به وضوح لرزش دستاشو دور گردنم حس کردم
وقتی مارال فوت شد من فقط 13سال سالم بودو نمیتونستم بهت کمکی کنم ولی الان که بزرگ شدم الان که برگشتم میخوام کنارت باشم و بهت کمک کنم
نفسمو کلافه فوت کردم وگفتم:به نظرت من الان شبیه ادمیم که به کمک احتیاج داشته باشه؟
بی توجه به حرف من گفت: شایدم قبل از من یکی کمکت کرده ؟ هوم؟ همون دختره بعدم با تمسخر ادامه داد: دلارا
با اینکه دلم میخواست بخاطر مسخره تلفظ کردن اسم دلارا خفش کنم ولی با این حال خونسردگفتم: گفتم که اون فقط دختر یکی از دوستای قدیمی باباست
romangram.com | @romangram_com