#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_115




ماشینو نگه داشتو روبه من گفت رسیدیم پیاده شو

ازماشین پیاده شدمو نگاهی به اطرافم که پر بود از عمارتهاو ویلاهای سرسبز انداختم و با دانیال رفتیم تو عمارت روبه رویی انتظار داشتم دانیال دستمو بگیره یا بذاره من بازومشو بگیرم ولی همچین کاری نکرد منم بدون اینکه به روش بیارم شونه به شونش راه افتادم

دم در یه خانومی پالتوی منو ازم گرفت ومن شال حریری که روی موهام بودو انداختم رو شونه و بازوهام لباسمم که یقه گرد بود تموم لختی دستمامو پوشوند فقط موهام در معرض دید بود که اونم کلی بابتش عذاب وجدان گرفتم خدا بگم چیکارت نکنه دانیال من تاحالا مهمونی مختلط نرفته بودم;بابام تو خونواده ی بازی بزرگ شده بود برای همین اجازه داده بود همراه دانیال بیام ولی خب مامانم مارو اینجوری بار نیاورده بودو اجازه نمیداد بیش از حد توی پوشش ازاد باشیم چه من چه داراکه پسر بود

به سالن که رسیدیم همه ی نگاها افتاد به دانیالو پچ پچ ها شروع شد دانیالم خیلی جدی و پر غرور به اونایی که میومدن سمتش سلام میکرد به منم کسی زیاد توجه نمیکرد تا اینکه دیدم مازیار و شاهرخ همراه با یه دختری که حدس میزدم شمیم باشه اومدند سمتمون

دانیال اخماشو کردتوهم ولی بازم موضعشو حفظ کردو با احترام برخورد کرد والبته دست اون دخترم که مطمئن شدم شمیمه بوس کرد که باعث شد اخمای منم بره توهم

مازیار که تازه متوجه من شده بود یه لبخند عریض زد و گفت: به به دلاراخانومم که اینجان خیلی خوش اومدی

یه لبخند محجوب زدمو تشکر کردم و البته با شاهرخ و شمیمم سلام واحوال پرسی مختصری کردم

مازیاروشاهرخ که رفتند شمیم با ناز موهای لختشو انداخت پشت گوششو روبه دانیال گفت: دانیال دوست دخترت خیلی کم حرفه

تا دانیال اومد جواب بده من گفتم: دوست دخترشون نیستم ما فقط دوستای خانوادگی هستیم

شمیمم ابروهاشو انداخت بالاو گفت: که اینطور بعدم دست دانیالوگرفت و بلندش کردوبا خنده به دانیال گفت: دانیال یه رقص باید به من بدی دانیالم به نگاه به من کرد و سرشونکون دادو رفتند تو پیست رقص

دیگه واقعا از حرص داشتم منفجر میشدم با حرص مشهودی رفتم سمت صندلیای اونور سالن و نشستم رویکیشون

یه نگاه به شمیم انداختم که داشت با خنده یه چیزی و واسه ی دانیال تعریف میکرد منکر زیبایی شمیم نمیشم واقعا خوشگل بود لباسشم یه لباس پرنسسی سفید بود که با پوست برنزش تضاد قشنگی داشت مثل بقیه ی خاندان اریا نژاد چشمای رنگی داشت که هیچ ارایشی پشتشون نخوابونده بود بینیشم مثل مال خودم عملی بود با لبای قلوه ای و گوشتی که بشون یه رژ قهوه ای مات زده بود وقتی متوجه شدم با این ارایش خیلی کم از من خوشگلتره بیشتر حرص خوردم و به خودم فحش دادم که چرا الان اینجام و پشت بندش لباموو جوییدم

نکن با اون بدبختا چیکار داری؟

romangram.com | @romangram_com