#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_114


یه لبخند از سرناچاری زدمو رفتم تو اتاقمو بالشتو گرفتم دم دهنمو یه عالمه جیغ کشیدم



خودمو تو اینه قدیم نگاه کردم و پقی زدم زیر خنده

یه لباس گلوگشادگل گلی که تا پایین زانوم میرسد با یه ساپورت سبز و یه ارایش بینهایت غلیظ و زننده

سرمو تکون دادم و لباسو دراوردمو همون لباس ماکسی بلندمو که پایینش یه چاک کوچیک میخوردو استین حلقه ای بود ورنگشم یه سبزه زمردی بود تنم کردم ارایشمم پاک کردم و فقط به یه خط چشم گربه ای و یه رژ نارنجی بسنده کردم موهامم که فر کرده بودم جمع کردم بالا اول خواستم اونجوری برم ولی دیدم بدتر ابروی خودم میره تا دانیال

پالتوی پاییزه ی بلندمو پوشیدم و بعد شال حریر سبزمو انداختم رو موهامو کیف دستیمو برداشتمو رفتم پایین

مامان و بابا یه نگاه رضایت بخش بهم انداختن و باهام خداحافظی کردند وقتی رفتم توکوچه و دانیالو دیدم که تو ماشین منتظرمه

دره ماشین دانیالو محکم کوبیدم بهمو بدون سلام نشستم رو صندلی

علیک سلام دلاراخانوم

بازم جوابشو ندادم که گفت: الان قهری با ما؟

اخم کردمو توپیدم بهش: برای چی به بابام زنگ زدی

همونجور که داشت ماشینو حرکت میداد گفت:چون از نقشه ی شوم شما باخبر بودم

به تته پته افتادم:چ..چه ن..نقشه ای؟

بلند خندیدو چیزی نگفت منم که از خنده ی اون خندم گرفته بود یه لبخند زدمو سرمو تکون دادم

romangram.com | @romangram_com