#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_113
دانیال:
از اونجایی که جواب تلفنمو نمیدی مجبور شدم پیام بدم . فرداشب ساعت 7 منتظرم باش میام دنبالت یه لباس بلندو مناسبم میپوشی در ضمن قهرم بت نمیاد دلی خانومی
دلی خانومی و کوفت دلی خانومی و مرض من نخوام با توبیام باید کیو ببینم
کلافه ساعتو نگاه کردم فقط پنج ساعت دیگه وقت داشتم خداکنه این نقشم عملی شه
اروم رفتم کنار بابام که داشت اخبار میدید نشستمو کلی صدامو لوس کردم و گفتم: بابایی
بابام همونطور که نگاش به تلویزیون بود گفت: جانم
_من امشب میخوام برم مهمونی اجازه میدی برم؟البته تا دیروقتم طول میکشه
بابام یه ابروشو انداخت بالا و روبه من گفت: الان اومدی مثلا از من اجازه بگیری؟
سرمو تکون دادم که یه کلام گفت: نه
دوست داشتم از خوشحالی جیغ بزنم ولی خودمو ناراحت نشون دادمو گفتم: هرچی شما بگی
بعدم ازجام پاشدم و رفتم سمت اشپزخونه که وسط راه بابام صدام زد
دیروز خود دانیال زنگ زد اجازتو گرفت منم اجازه دادم با دانیال که باشی خیالم راحته
از تعجب فکم افتاده بود کف پارکتا.بابام که قیافمو دید گفت : چته بابا؟ من که اجازه دادم
romangram.com | @romangram_com