#اگه_بدونی_پارت_73

دوباره احساسه سرما کردم. انگار لرزشه بدنم از نگاه اشوان دور نموند چون سريع سيوشرتشو در اووردو

انداخت رو شونه هام. با خجالت گفتم:

_ نيازي نيست برم تو گرمم ميشه.

جدي گفت:

_ نميخواد حالا واسه من خجالت بکشي.

بعد زير لب اروم و با حرص زمزمه کرد:

_ هنوز نميدونه چجوري لباس بپوشه.

با دست اروم منو به جلو هل دادو خودش پشت سرم راه افتاد.

با انتخاب ميزي به سمتش رفتيمو کنار هم نشستيم که همون موقعه بقيه هم وارد رستوران شدن.

تمام مدتي که صبحونه ميخورديم انقدر چيز به خوردم داد که داشتم گلاب به سرو روتون بالا مياووردم.

خيره سرش مثلا مهربون شده بود و ميخواست جلو ي خانوادش نشون بده عاشقه من و مثل پروانه

دورم ميگرده. جونه خودش نيستن ببينن تو خونه چطوري مثل کرکس دورم ميگرده. والا.

************************************************** *****

دوباره سوار ماشين شديمو به مسيرمون ادامه داديم. هنوز داشت بارون ميباريد. يه لحظه دلم

گرفت. دلم بدجور واسه مامانم و بابام و لاله و بقيه تنگ شده بود. بيشتر واسه اغوشه مامانم.

کاش ميشد ببينمشون. با خيس شدن گونم تازه متوجه اشکام شدم. سريع با دست اشکامو پاک کردمو

سعي کردم به خودم مصلت شم.

_ ببينمت.

صداي جديه اشوان بود. اه تو روحت. هيچي رو نميشه از اين مخفي کرد. نفسه عميقي کشيدمو اروم

سرمو به سمتش برگردوندم. با نگاه نافذش صورتمو بازرسي کرد و گفت:

_ چي شد باز؟.؟.؟ نکنه عروسکتو نياووردي کوچولو؟.؟.؟

کلافه گفتم:

_ نخيرم.

اينبار با لحنه نرم تري گفت:

_ پس چرا گريه ميکني؟.؟

romangram.com | @romangram_com