#اگه_بدونی_پارت_69

اشوان با لحنه بامزه اي گفت:

_ هلي باز تو فکت گرم شد.

هليا باز مهربون به من نگاه کردو اينبار به پسري که کنارش ايستاد اشاره کرد.”لا مصبا خوب همتون با هم بيايد

ديگه پاهام تاول زد”.

_ همسرم سعيد.

سعيد - سلام سوگند خانوم.

_ سلام اقا سعيد. خوشبختم.

سعيد - همچنين.

هليا خيلي دوستانه زد به شونمو گفت:

_ هنوز تموم نشده عروس خانوم بقيه شمالن. کليم بايد اونجا معرفيت کنيم.

اشوان - بسه ديگه الان جاده شلوغ ميشه بايد زود تر حرکت کنيم.

و بعد از گفتن اين حرف دستشو به سمتم دراز کردو با يه دونه از لبخند دختر کشاش گفت: _ بريم خانومم؟

نه بابا بادمجونم رفته قاطي ميوه ها. منم مثل خودش يه لبخنده مصنوعي زدمو همراه با اين که دستشو

گرفتم گفتم:

_ بريم عزيزم.

و با تکون دادن دستمون براي بقيه به سمت ماشين اشوان رفتيم.

به محض اينکه وارد ماشين شديم اشوان با لحنه مسخره اي گفت:

_ بريم عزيزم از کجا در اومد يهو؟

رو رو برم. مثل خودش جواب دادم:

_ از همونجا که بريم خانومم در اومد.

همونجور که ماشينو با سرعت حرکت داد و گفت:

_ نه دوباره دم در اووردي بايد قيچيش کنم.

واسش ادا در اووردمو روبمو به سمته پنجره برگردوندم. وارد جاده شديم شيشه رو تا اخر پايين دادمو

با يه نفسه عميقي ريه ها مو پر از هواي تازه کردم. هوا بينظير بود. ابري. خنک با يه تب سرد.

ياد سي دي افتادم که خودم زده بودم سريع دستمو تو کيفم کردمو برش داشتم.

romangram.com | @romangram_com