#اگه_بدونی_پارت_198


_ ولي من هنوز موندم شما دوتا جونور چجوري مخاي دوتا داداشو زديد.

شادي دستشو دور گردنم انداختو گفت:

_ باوو به ما ميگن گندي.

هليا ابروهاش بالا دادو گفت:

_ گندي؟.؟.

شادي - اره ديگه اخر اسمه خودمو خودشه.

اينبار منم زد زير خنده.

_ لال نميري شادي.

_ هليا بدويين برين دير شد خير سرتون امشب عرسيتونه ها.

شادي - ميريم حالا وقت هست.

هولش دادم به طرف سالن ارايش.

_ برو گه دير شد.

هموجور که به جل ميرفت برگشتو به هليا گفت:

_ به عشقم بگو دوستش دارم.

باز منو هليا از حرف خنديديم.

_ببند شادي.

***********

با ديدن چهره ي خودم با اون ارايش مليحو لباسه سفيد شوکه شدم تغير عجيبي بود. بدون اقرار خيلي قشنگ شده بودم. بي تاب بودم براي ديدنه شادي دلم ميخواست بيبنم اون چه طور شد. با اومدن صداش به سمتش برگشتم.

_ واي سوگي من نگاه.

نگاه به صورته ملوسو لباس سفيدش انداختم حقيقتا زيبا شده بود.

_ دختر ترکوندي.

شادي - تو يکي خفه شو که شدي عين عروسک. اي کاش من اشوان بودم.

خنديدمو گفتم:

_ شادي خفه.


romangram.com | @romangram_com