#اگه_بدونی_پارت_196


_ جونم عشقم؟.

حالتم تغيير کرد. داشتم خواب ميديم. تن صداي خودش بود. از برگشتن

به سمتش ميترسيدم. ميترسيدم از اين که خيال باشه. توهوم باشه.

رويا باشه.

_ نميخواي برگردي ببينمت خانومم؟.

اشوان. خودش بود. خدايا. يعني ميشه. اروم سرمو از روي

بالشت برداشتمو سرمو با شک چرخوندم به سمت صدا.

خودش بود. خود خود خودش. همون نگاه. همون چشما. همون

صورت. دقيقا خود اشوان. خود شوهرم. فقط يه چيزي با هميشه



فرق ميکرد. دستش بسته بود و از گردنش اويزون بود. يه زخم خيلي

کوچيکم روي صورتش بود. داشت ميومد به سمتم با همون لبخنده جذاب

هميشگيش. بلند شدمو براي رفتن به سمتش قدم برداشتم که باز دستم

سوخت. لعنت به اين سرم. چشمامو از سوزش دستم بستم که دست

گرم کسي روي صورتم فرود اومد. چشمامو باز کردمو اشوانو تو کمترين

فاصله از خودم ديدم. همونطور که صورتمو اروم نوازش ميکرد گفت:

- چرا اينکارو با خودت ميکني سوگندم؟.

باور نداشتم. شايد خودش نبود. شايد داشتم فقط تصور ميکردم.

دستمو بلند کردمو به سمت صورتش بردم و لمسش کردم. واقعي بود

خودش بود. نه روحش. با صداي ارومي گفتم:

_ بزن تو صورتم.

چشماش گرد شد. شايد منظورمو نفهميد.

_ چيکار کنم؟.؟.؟

- بزن تو صورتم تا بفهمم خواب نيستم.


romangram.com | @romangram_com