#اگه_بدونی_پارت_195
_ اشوان اذيت نکن ميترسم.
دستاشو دور پيچيد و شد محافظ وجودم. اغوشش از هر حفاظي
امن تر بود.
_ تو چرا انقدر ترسويي اخه.
با ترس بهش نگاه کردم که گفت:
_ وقتي من اينجام يعني دليلي واسه ترس وجود نداره اينو يه جوري به خودت حالي کن. )” اشک ميريختم اما بي حي و بي صدا.
“منه بي پناه بدون تو چيکار کنم؟. ديگه کي دليله ارامشم باشه؟.
ديگه اغوشه که پناهم باشه تکيه گاهم باشه.”
چشمامو باز کردمو سعي کردم موقيعتمو درک کنم. بيمارستان بودم. روي تخت. چه اتفاقي افتاده بود؟.
حرفاي مامان برام تداعي شد.“_ يه. جنازه سوخته توي ماشين پيدا کردن. احتمال
ميدن.. اشوان باشه.”. انقدر گريه کرده بودم که چشمام ديگه هيچ
ابي براي ريختن نداشت. خواستم از روي تخت پايين بيام که با سوزش
چيزي توي دستم برگشتمو چشمم به سرمه توي دستم افتاد. لعنتي.
دو تا دستمو روي کل صورتم گذاشتمو چشمامو به هم فشار دادم.
با صداي بغض داري که بيشتر دلم ازرده ميکرد اروم گفتم:
_ اشوان؟.. کجايي؟.. کجايي لعنتي من.؟.؟ چجوري ادامه بدم.؟
بدون تو بدونه حمايتت.. يعني ديگه نيستي؟.. پس من چي؟.
من چجوري زندگي کنم بدونه تو؟.؟. خدايا. چرا زندگي من فقط
پستي داره. چرا رنگ خوش نداره.؟ دلم مي خواد تا فردا صبح
انقدر اسمتو تکرار کنم که بيهوش شم. انقدر اسمتو تکرار کنم تا بالاخره
جوابمو بدي.؟ تا اخر صداتو بشنوم. دلم براي صداتم تنگ شده.
اشوان. اشوان. اشوان. اشوان. اشوان. اشوان. بغضم شکست
شروع کردم به اشک ريختن. اشوان. اشوان.
انقدر تکرار کردم که با هق هق سرمو توي بالشتم فرو کردمو سعي
کردم خفه داد بزنم. اشـــــــــــــــــــــــ ـــــــوان. اشـــــــــــــــــــــــ ـــوان.
romangram.com | @romangram_com