#اگه_بدونی_پارت_191

_ اشوان چي هليا؟.؟ حرف بزن.

انگار هليا نتونست ادامه بده. چون سعيد تلفن رو ازش گرفت.

_ الو سوگند خانوم. اروم باشيد. چيزي نيست فقط. فقط اشوان تصادف کرده.

داغي اشکو رو گونم حس ميکردم. چرا اين حرفو زدم خودمم نميدونم؟.

_ زندست؟.

مکث کرد. خدايا.

سعيد _ هنوز هيچي معلوم نيست.

ديگه نميتونستم نفس بکشم. دلم ميخواست صداش بزنم بگم اشـــــــــــــــــــوان تا باز جواب بده جانم.

دلم اغوششو ميخواد. امکان نداره. اشوان. سرم داره ميچرخه. صداي نگرانه مامان و بابا رو ميشنوم

اما انگار لال شدم. چشمام تار شده. پاهام سست شده. ديگه چيزي نميفهمم.

**********************************

_ سوگند. دخترم.

صدا ها واضح نيستن. سعي ميکنم چشمامو باز کنم. با فکر اينکه تمام اون اتفاقا يه کاب*و*س

بيشتر نبوده. يکم ميگذره تا به نور عادت کنم و بالاخره تصوير صورت مامان برام واضح ميشه.

_ عزيزم خوبي؟.؟

خوب نبودم. اصلا خوب نبودم. با بغض گفتم:

_ مامان. اشوان؟.

زد زير گريه. نه. از تخت پاشدمو با حالي که دست خودم نبود گفتم.

_ مامان خواهش ميکنم. گريه نکن. گريه نکن. بگو زندست. بگو هنوز هست. بگو شوهرم

نمرده.

صدام تو هق هقم گم شده.

_ چرا گريه ميکني. اشوان من کجاست؟..

مامان ديستشو براي خوابوندنم دراز کرد.

_ اروم باش دخترم اروم باش. چيزي نشده. اروم باش.

براي بلند شدن تقلا کردم.

romangram.com | @romangram_com