#اگه_بدونی_پارت_190


اما همون مرد ديکتاتور صفت با من بهترين رفتارو کرد طوري که بعضيا وقتا به اين که يه خون بسم شک ميکردم

و يادم ميرفت که الان براي چي اونجام. با اين که حق داشت هر بلايي ميخواست سرم بياره اما برعکس توي

تمام اين مدت به من که رسما زنش بودم دست درازي نکرد. حتي توي تمام مدت حاميم بود سر پناهم بود

از شوهر بودن کوچکترين کوتاهي برام نکرد. شايد بهتره بگم اين حقم نبود. اين حقم نبود که انقدر خوب باهام

رفتار شه. حقم نبود که اشوان بهم محبت کنه. ميبيني بابا تو بزرگترمي اما اين به اين معنا نيست که

خيلي راه ها رو درست تشخيص ميدي. خيلي چيزا رو ميدوني يا حس ميکني. خيلي وقتا يه بچه با تمومه بچگيش

ميتونه بهترين و درست ترين راهو براي زندگيشو براي خوشجال بودن اطرافيانش تشخيص بده. سوگندي

که الان رو به روت واستاده حقش نبود که الان بهترين لباس تنش باشه حقش نبود بهترين جاها بره بهترين

چيزا رو بخوره. اگه شوهر من مرد بدي بود الان بايد به چشماي کبودم نگاه ميکردي به بدنه ضعيف و لاغرش

نگاه ميکردي نه سوگند سر حالي که الان اينجا واستاده.

انقدر گريه کرده بودم که ديگه نه صدام نه چشمام همراهيم نميکرد.

چهره ي بابا تغيير کرده بود. حالتي مثل پشيموني. دستاي مامان باز دورم حلقه شد.

_ اروم باش دخترم. بيا بشين يکم برات اب بيارم.

نميخواستم بشينم ميخواستم برگردم خونه ي خودم اما پاهام نميکشيد براي همين اروم روي صندلي نشستم.

با صداي تلفن همرام و ديدن اسم هليا حالم عوض شدو جواب دادم:

_ سلام هليا.

صداي گريون هليا پچيد تو گوشم.

_ سوگند.

از ترس بلند شدمو گفتم:

_ هليا؟.؟ چي شده؟. اتفاقي افتاده؟.؟

باز با همون لحن جواب داد:

- سوگند. اشوان.

قلبم پايين ريخت. بي اراده زمزمه کردم “يا خدا”

با گريه گفتم:


romangram.com | @romangram_com