#اگه_بدونی_پارت_189

_ خواهش ميکنم عزيزم تازه يه سري ديگش مونده. تو حق نداري بدون اجازه من اب بخوري

اينو اويزه گوشت کن. پاتو از خونه بيرون بزاري بدون من و بي اجازه من قلم شدنش حتمي.

با مشت به سينش زدمو گفت:

_ نمکدون بسه ديگه.

خنده ي خاصي کرد که دلم لرزيد.

_ خلاصه خانومي ميخوام بدوني که زندگيمي خيلي ميخوامت.

هنوزم باور نميکردم حرفاشو. هنوز احساس ميکردم خوابم. بالاخره گاز داد و از اون خيابون دور شد

تو کل مسير بيشتر عاشقم کرد. با حرفاش، با خنده هاش، با مسخره بازياش.

*****.

_ ولي بابا اون شوهرمه.

_ همين که گفتم.

_ من از اشوان طلاق نميگيرم.

با عصبانيت گفت:

_ توغلط ميکني. نذار بدتر از اين باهات تا کنم سوگند.

با گريه گفتم:

_ بابا خواهش ميکنم من شوهرمو زندگيمو دوست دارم.

براي اولين بار توي زندگيم صداي داد پدرم روي سرم خراب شد:

_ دهنتو ببند و گمشو تو اتاقت.

مامان که پا به پاي من گريه ميکرد منو در اغوش گرفت گفت:

_ سرش داد نزن مرد سوگند ديگه بزرگ شده خودش بد و خوب رو تشخيص ميده.

بابا با همون لحن ادامه داد:

_ اتفاقا هنوز بچست اگه بچه نبود همچين حماقتي نميکرد و از اون پسر طلاق ميگرفت.

از اين حرفش بغض بدي نفسمو بريد. اما اينبار نذاشتم عقده شه و بچسبه بيخه گلوم. از مامان جدا شدمو

يه قدم ب پدرم نزديک تر شدم.

_ اره من بچم. من يه احمقم. يه احمق که حاضر شد بخاطر پدرش بره زير ديکتاتوري يه مرد که نميشناختش.

romangram.com | @romangram_com