#اگه_بدونی_پارت_192


_ من بايد برم. برم خونه خودم پيش شوهرم.

_ سوگندم عزيزکم اروم باش بابات با اقا سعيد رفته. هنوز که چيزي معلوم نيست.

ترسم از گريه هاش بود. ترسم از اين بي تابيش بود. شايد اتفاقي الفتاده بود که نميخواستن

به من بگن. خيلي بي اراده توي دلم صداش زدم. اشوان.. ولي ديگه جوابمو نميداد. ديگه

صداش نميشد اروم کننده ي وجودم.

باز بي حال روي تخت افتادم. دلم ميخوست با سرعت برمو دنبالش بگردم اما انگار فلج شده

بودم هيچي رو حس نميکردم. حتي پاهامو.

با صداي تلفن حرف زدن مامان چشمام باز شد. خيلي اروم حرف ميزد انگار نميخواست من بفهمم

با کي مکالمه ميکنه. با زحمت خودمو به نزديکي در اتاق رسوندم تا صداشو بهتر بشنوم.

داشت گريه ميکرد.

- تو مطمئني؟.؟

_..

_ يا امام هشتم.

قلبم ريخت. مامان با گريه گفت:

_ به اين دختر چي بگم. داره مثل ابر بهار پرپر ميشه بچم.

_.

_ سوگندم دووم نمياره.

سرم داشت گيج ميرفت. معني اين حرفا چي بود؟.؟

مکالمه قطع شد. با گريه از اتاق بيرون اومدم.

- مامان چي شده؟.؟

با تعجب و ترس بهم نگاه کردو گفت:

_ هيچي عزيزم اروم باش.

دست خودم نبود فقط همراه گريه جيغ ميردم.

_ تو رو خدا بهم دوروغ نگو. خستم. بگو. بگو چي شده. اشوان کجاست چه بلايي سرش اومده.؟


romangram.com | @romangram_com