#اگه_بدونی_پارت_187

از اين همه تشويش.

_ ميخواستم بهت بگم.

تنم لرزيد از تن صداش.

_ بگم که پدرت اوني نيست که فکر ميکرديم. بگم که علت مرگ پدر چي بوده اما.

نفس عميقي کشيد و ادامه داد:

_ يه چيزي مانعم شد. يه ترس.

چقدر سنگين حرف ميزد. ترس از چي؟. داشت چي ميگفت؟.؟ بعد از مکثي کوتاه گفت:

_ ترس از دست دادنت.

قلبم ريخت. ته دلم غنچ رفت. باز ادامه داد:

_ ترسيدم از دستت بدم. ترسيدم بري.

ازش جدا شدمو با تعجب به صورت جذابش نگاه کردم. لبخنده جذابش از نگاهم دور نموند.

_ اونجوري بهم نگاه نکن فسقلي داغونم ميکني با اون چشمات. همينجوريشم اين لا مصب

گيرته. بيشتر از اين ديوونم نکن.

اين اشوانه منه. اين مرد مغرور منه. گيجم. خيلي گيج.

_ اشون خوبي؟.

ابروهاشو بامزه بالا داد و گفت:

_ بايد بد باشم.؟

با چشماي تار از اشکم به چشماش زل زدمو گفتم:

- معني اين حرفا يعني چي؟.

دستمو گرفتو پشتشو ب*و*سه زدو گذاشت روي صورت خودش.

_ يعني اين که دوست دارم سوگند خانوم. عاشقتم. اصلا روانيتم دختر. ديوونم کردي زدم به سيم

اخر.

انقدر قشنگ به ارزوم رسيدم. انقدر قشنگ چيزي که خواستمو شنيدم.؟ نکنه خوابم؟. نکنه اينا همش

روياست؟. با لمس دستاش که داشت اشکامو پاک ميکرد به خودم اومدم.

_ يه بار ديگه يه قطر اشک بريزي من ميدونم تو. افتاد؟.؟

romangram.com | @romangram_com